در پي كلمه ها نيستم براي آن مي نويسم تا بعضي اوضاع و احوالم را مشخص كنم×××
من خیلی سختم است تاب این ننوشتن را
خیلی سختم است ...
خواب شعبده باز ماهری است اندازه ی اشیا و فاصله ی میان آنها را تغییر می دهد آدم های کنار هم خوابیده را از هم جدا می کند و آنهایی که از هم دورند را کنار هم قرار می دهد*
*جزیره ی ناشناخته "ژوزه ساراماگو"
همه ی زخمارو هم نمیشه جراحی کرد نباید جراحی کرد...باید زمانی که موندرو صبر کرد و نگه داشت و یه جورایی دووم آورد...زنده موند...باقی موند.../
بریم یه جا که خیابون و پیاده رو ک_____________________م.../
دوباره دوباره دوباره غم شُره کرده می کند روی تنم... از شونه هام می ریزد روی دلم...روی انگشتام... باید بنویسمشان این زخم که گاه گاه سر باز می کند...
کجاست این دفتر لعنتی بیچاره ی من
از زیر تخت پیدایش می کنم شبهایی هست که نمی خواهمش... شبهایی که بوده ام و نبوده ام... همیشه هم دلم نمی خواهدش... می داند... می افتد... می رود... قائم میکند خودش را سردی تنش را....
اما سردی تنم را جز این چند خط چاره نیست... می داند می آید می ماند... می گذارد سر انگشتام نرم ببوسد تنش را ............که نرم فرو روم در سینه اش...چشمانم را ببندد و بی صدا اشک هایم را تاب آورد... تاب آورده .... تاب می آورد
غم می کُشد ما را تو می بینی
دل می کِشد ما را تو می دانی.../
یه زمانی هست که آدم از اون دلخواه و کشف تعدد روابط میاد بیرون...دلش از هیجانش تهی میشه,دوست داره قلبش به آرامشی برسه
و اون حس رو... اون آروم شدنارو... اون اوج رو.... او خلسه هرو با یه نفر و تنها یه نفر پیدا کنه.../
×××شبهایی هستند که نوشته نمی شوند
خصلت هاش خاص خودش بود...آرام بود و جاری...فاصله ی کلمه هایم را می شناخت...به نتیجه هاش از احساس هاش از کلمه های من دلخوش می کرد مهربون بود...مرورم می کرد...به جاش حقش را می گرفت...چند بعدی بود... حواسش به همه جا بود...مواظبم بود...مصمم بود و مبتکر ....مرموز...بی گدار به آب نمی زد....راه می آمد تا آخرین حد احساس...دوستم داشت...زیاد...می چشیدم دوست داشتنش را...آرام بود... می برد مرا به نهایت لذت کلمه... به نهایت اطمینان...پناهم بود...کلمه هایم را می شناخت...فریاد عشق و نفس هایم را هم...گرم بود...اخلاق خاص و نظریات خودش را داشت...سرش در لاک خودش بود...مرا برای خودش نگه داشته بود...مانده بودم....سرکش هم بود...آرام...آرام و صبور...دوستش داشتم...برای دوست داشتن...قرار دل داده بودمش...دوستی هاش را داشت..اهل دل دل بود...دل دل هامان آرام و نرم بود مچ بود...مثل هم...با هم عشق را شناختیم...خلسه هام زیبا بود ...ماندنی اشان کرد...ستودنی شد برایم...من کسی را می خواستم که بستایمش و او شده بود. همان ...نگرانش هم بودم برای رفتنم....آن شب که گفتم می دونی اگه برم دیگه بر نمیگردم...سوزاندش...کلمه هام سوزاندش....کلمه ها را می شناخت....سوخت...با کلمه ها سوخت ...لابلای شاخه های کلمه ها و و برگ های احساس هامان گیر کرد و سوخت....گیر کرد و گریه کرد....گریه کرد و گریه کردیم....برایم بزرگ تر و ستایش برانگیز تر میشد هر لحظه....همیشه بلدم بود....مرا می دانست...می خواست ...می فهمید ... می بوسید..
×××هرچه نزدیک تر و صمیمی ترم میشد من بیشتر احساس می کردم که باید بروم.../
بی خبری آنقدررر خوب است اما باخبر شدن از بی خبری مثل یک گراز وحشی و گرسنه به جانت می افتد و می دراندت.../
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد...
فصاحت بیان معجزه می کند، چرا که گوشهای مردم از دیدگانشان بی تجربه تر است.
دلا امشب سفر دارم.../